غزل شمارهٔ ۵۴۶
آن دوست که میبینم، آن دوست که میدانمتا آنکه رخش دیدم، او من شد و من آنم
در آینه جز رویی ننمود مرا، زین روای کاج! بدانم تا: بر روی که حیرانم؟
هر چند که میران را از مورچه عار ایداو گوید و من گویم، چون مور سلیمانم
چون شست به یک رنگی نقش سبک و سنگیحکمی من و حکمی او، میرانَد و میرانم
جانانم اگر خواهد هرگز بنمیرم مننه زنده به آن جانان، نه زنده باین جانم
دوری اگر او جوید شاید که توان کردنگر من کنم این دوری دورست که نتوانم
گفتا: بتو میمانم، در خود چو نظر کردمجز دوست نمیماند، گویی: به که میمانم؟
این زهره کرا باشد؟ جز من، که بگستاخیبرخواند و ننیوشم، بفروشد و نستانم
تا از دگری گویم، درویشم و او سلطانچون بر در او پویم، درویشم و سلطانم
گر زانکه کسی دیگر زین قصه به مستوریخاموش تواند شد، من مستم و نتوانم
ای اوحدی، او را گر یابی، طلب آن کنکو را بنداند کس، زین گونه که من دانم
آن صید که میجستم، هر چند به دام آمددیگر بدواند پر در کوه و بیابانم