غزل شمارهٔ ۵۴۴
صبا، چو برگذری سوی غمگسار دلمخبر کنش که: زهی بیخبر ز کار دلم!
شکستهٔ غم عشقت ز روزگار، ای دوستدل منست، که شادی به روزگار دلم
کنون که در پی آزار من کمر بستیمباش بیخبر از نالههای زار دلم
برین صفت که دلم را نگاهبان غم تستبه منجنیق نگیرد کسی حصار دلم
دل مرا ز برت راه باز گشت نماندز سیل گریه، که افتاد در گذار دلم
بیا و سر دل من ز اوحدی بشنوکه اوست درهمه گیتی خزینهدار دلم