گنج

غزل شمارهٔ ۵۳۷

عیب من نیست که در عشق تو تیمار کشمبار بر گردن من چون تو نهی بار کشم
بر سر خاک درت گر بودم راه شبیسرمه‌وارش همه در دیدهٔ بیدار کشم
دلم آن نیست که من بعد به کاری آیدمگرش من به تمنای تو در کار کشم
به دهان تو، که از وی شکر اندر تنگستاگرم دست دهد قند به خروار کشم
هر که گل چیند از خار نباید نالیدمن که دل بر تو نهم جور به ناچار کشم
با سر زلف تو خود دست درازی نه رواستبه ازآن نیست که پایم به مقدار کشم؟
اوحدی، قصهٔ بیگانه بر یار برندمن به پیش که برم، جور که از یار کشم؟