غزل شمارهٔ ۵۳
یا بپوش آن روی زیبا در نقابیا دگر بیرون مرو چون آفتاب
بند کن زلف جهان آشوب راگر نمیخواهی جهانی را خراب
رنج من زان چشم خوابآلود تستچون کنم، کندر نمیآید ز خواب؟
زلف را وقتی اگر تابی دهیآن تو دانی، روی را از من متاب
من که خود میمیرم از هجران توبر هلاک من چه میجویی شتاب؟
تا نرفتی در نیامد تیره شبتا نیایی بر نیاید آفتاب
حال هجران تو من دانم، که منسینهای دارم پر از آتش کباب
عاشقم، روزی بر آویزم بتوتشنهام، خود را در اندازم به آب
اوحدی کامروز هجران تو دیدایزدش فردا نفرماید عذاب