غزل شمارهٔ ۵۱۸
من همان داغ محبت که تو دیدی دارمهم چنان در هوست زرد وز عشقت زارم
قصهٔ درد فراق تو مپندار، ای دوستکه به پایان رسد، ار عمر به پایان آرم
خار در پای چو از دست غمت رفت مراگل به دستم ده و از پای درآور خارم
بر دلم بار گران شد چو ز من دور شدیبار ده پیش خود و دور کن از دل بارم
تا بدان روز تو گویی: اجلم بگذاردکه تو در گردنم آویزی و من بگذارم؟
ز آتش سینهٔ ریشم خبرت شد گوییکه چو خاک از بر خود دور فگندی خوارم
اوحدی گر گنهی کرد، چو پایت برسیددست گیرش تو، که من بر سر استغفارم