غزل شمارهٔ ۴۷۸
صنما، به دلنوازی نفسی بگیر دستمکه ز دیدن تو بیهوش و ز گفتن تو مستم
دل من به دام عشق تو کنون فتاد و آنگهتو در آن، گمان که: من خود ز کمند عشق جستم
دل تنگ خویشتن را به تو میدهم، نگارابپذیر تحفهٔ من، که عظیم تنگ دستم
خجلم که بر گذشتی تو و من نشسته، یاربچو تو ایستاده بودی، به چه روی مینشستم؟
به مؤذن محلت خبری فرست امشبکه به مسجدم نخواند، چو ترا همی پرستم
چه سلامها نبشتم بتو از نیازمندی!مگرت نمیرسانند چنانکه میفرستم؟
اگرت رمیده گفتم، نشدم خجل، که بودیو گرم ربوده گفتی، نشدی غلط که هستم
به دو دیده خاک پای تو اگر کسی بروبدبه نیاز من نباشد، که برت چو خاک پستم
تو به دیگران کنی میل، چو من چگونه باشی؟که ز دیگران بُریدم دل خویش و در تو بستم
دلم از شکست خویشت خبری چو داد، گفتی؟دل اوحدی چه باشد؟ که هزار ازین شکستم