گنج

غزل شمارهٔ ۴۷۵

تا دل اندر پیچ آن زلف به تاب انداختمجان خود در آتش و تن در عذاب انداختم
خود زمانی نیست پیش دیدهٔ من راه خواببس که این توفان خون در راه خواب انداختم
تا نپنداری که دیدم تا برفتی روی ماهیا به مهر دل نظر بر آفتاب انداختم
از شتاب عمر می‌ترسد دل من، خویش رازان بجست و جوی وصل اندر شتاب انداختم
بود خود در عشق تو هم سینه ریش و دل کبابدیگر از هجرت نمکها بر کباب انداختم
شکر کردم تا در آتش دیدم این دل را چنینزانکه می‌پنداشتم کین دل به آب انداختم
چون نه مرد آن دهانم، با لب شیرین تواوحدی را در سؤال و در جواب انداختم