غزل شمارهٔ ۴۷۱
ماهرویا، عاشق آن صورت پاک توامبندهٔ قد خوش و رفتار چالاک توام
قرص خورشیدی، که چون بر رویت اندازم نظرروشنایی باز میدارد ز ادراک توام
فارغ از حال دل آشفتهٔزار منیفتنهٔ خال رخ خوب طربناک توام
بر سر کوی تمنای تو از نزدیک و دورهر کسی را آبرویی هست و من خاک توام
مار زلفت بر دلم هر لحظه نیشی میزندشربتی بفرست از آن لعل چو تریاک توام
سرمه سازم دیدهای پاک بین خویش راگر به دست آید غبار دامن پاک توام
اوحدی را در کمند آور، چو صیدی میکنیورنه من خود روز و شب دربند فتراک توام