گنج

غزل شمارهٔ ۴۶۳

بنمای روی خویش، که غیر از تو هر چه هستدیدیم و بی‌غروب نبودند و بی‌افول
یا یک زمان به جانب ما نیز میل کنیا خود جواب ما بده ار گشته‌ای ملول
ترسم رسول دین تو گیرد، بدین سببتقصیر میکنم ز فرستادن رسول
تا شد به عشق روی تو مشهور نام مناندر زمانه فارغم از شهرت و خمول
گر عدل بینم از تو و گرنه نمی‌تواناز بندگی تجاوز و از چاکری عدول
در جانم آتشیست ز هجر تو ورنه چیست؟این آه سرد و سوز دل و ناله و غول
در وصف قد و زلف تو هر چند سالهاستکاهل حدیث عرض سخن میدهند و طول
از آسمان عشق تو قرآن فارسیامروز می‌کند به دل اوحدی نزول