گنج

غزل شمارهٔ ۴۵۶

دیوانه می‌شد از غم او گاه گاه دلزان بستم اندر آن سر زلف سیاه دل
دل را درین حدیث ملامت نمی‌کنماین جرم دیده بود،ندارد گناه دل
دل خسته‌ام ولی نتوان رفت هر نفسپیش رخ چو آینهٔ او؟ که: آه دل!
بسیار می‌کشد به زنخدان او دلمای سینه، همتی، که نیفتد به چاه دل
ای دیده، مردمی کن و چشمی به راه دارآخر نه هم به قول تو گم کرده راه دل؟
جانا، چو زلف با دل شوریده بد مشودانی که: هست روی ترا نیک خواه دل؟
گر شمع صورت تو نگشتی دلیل جانهرگز به کوی عشق نمی‌برد راه دل
در جهان نهاد مهر ترا اوحدی، مگرترسد از آنکه راز ندارد نگاه دل؟