غزل شمارهٔ ۴۴۳
باشد آن روز که گویم به تو راز دل خویش؟یا کنم بر تو بیان شرح نیاز دل خویش؟
دوستی کو و مجالی؟ که برو عرضه کنمقصهٔ درد و غم دور و دراز دل خویش
چشم بربستم و از دیده و دل دور نهایچون ببندم به حیل دیدهٔ باز دل خویش؟
گر شبی پیش خودم بار دهی بیاغیاربر تو خوانم همه تحقیق و مجاز دل خویش
از سر عربده برخیز و بر من بنشینتا زمانی بنشانم بتو آز دل خویش
کس چه داند که چه بر سینهٔ من میگذرد؟من شناسم اثر گرم و گداز دل خویش
اوحدی تا روش قامت زیبای تو دیدجز به سوی تو ندیدست نیاز دل خویش