گنج

غزل شمارهٔ ۴۱۵

کام دلم نشد ز دهانت روا هنوزو آن درد را که بود نکردم دوا هنوز
بیگانه گشتم از همه خوبان به مهر تووآن ماه شوخ دیده نگشت آشنا هنوز
عالم ز ماجرای دل ریش من پرستبا هیچ کس نگفته من این ماجرا هنوز
ای دل، منال در قدم اول از گزنداز راه عشق او تو چه دیدی؟ بیا هنوز
ما را خدای در ازل از مهر او سرشتناکرده هیچ نسبت حسی بما هنوز
هر شب وصال او به دعا خواهم از خدادردا! که مستجاب نگشت این دعا هنوز
او گر قفا زنان ز در خود براندمچشمم به راه باشد و رو از قفا هنوز
روزی نسیم بر سر زلفش گذار کردزان روز بوی غالیه دارد صبا هنوز
یک ذره مهر او به دل آسمان رسیدچون ذره رقص می‌کند اندر هوا هنوز
چشمم بر آستان در او شبی گریستخون می‌دمد ز خاک در آن سرا هنوز
ای اوحدی، تو حال دل من ز من مپرسکان دل برفت و باز نیامد بجا هنوز