غزل شمارهٔ ۴۱۳
گر تو گل چهره در آیی به چمن مست امروزما بدانیم که در باغ گلی هست امروز
گفتهای: بر سر آنم که بگیرم دستتنقد را باش، که من میروم از دست امروز
با چنان دانهٔ خالی که تو بر لب زدهایمن بر آنم که ز دامت نتوان جست امروز
رخ گل رنگ تو بس خون که بریزد فردادهن تنگ تو بس توبه که بشکست امروز
چشم ترکت همه بر سینهٔ من خواهد زدهر خدنگی که رها میکنی از شست امروز
دل من گر به گلستان نرود معذورستکه بسی خار جفا در جگرم خست امروز
دی چو زلف تو گر آشفته شدم نیست عجبعجب این است که چون چشم توام مست امروز
گر بدانم که تو بر من گذری خواهی کردبر سر راه تو چون خاک شوم پست امروز
اوحدی گر به سخن دست فصیحان بربستشد به زنجیر سر زلف تو پابست امروز