غزل شمارهٔ ۴۱۱
اگر نوبهاری ببینیم بازکه بر سبزه زاری نشینیم باز
به شادی بسی میبنوشیم خوشبه مستی بسی گل بچینیم باز
سر از پوست چون گل برون آوریمکه چون غنچه در پوستینیم باز
زمستان هجران به پایان بریمبهار وصالی ببینیم باز
چو دیوانگان رخ به عشق آوریمپری چهرهای بر گزینیم باز
بگو محتسب را که: بر نام ماقلم کش، که بیعقل و دینیم باز
نبودست ما را ز عشقی گزیربرین بودهایم و برینیم باز
که آن بیقرین را خبر میبرد؟که با درد عشقت قرینیم باز
بسی آفرین بر من و اوحدیکه نیکو حدیث آفرینیم باز