گنج

غزل شمارهٔ ۴

قراری چون ندارد جانم اینجادل خود را چه می‌رنجانم اینجا؟
سر عاشق کله‌داری نداندبنه کفشی، که من مهمانم اینجا
مرا گفتی: کز آنجا آگهی چیست؟چه می‌پرسی، که من حیرانم اینجا
نه او پنهان شد از چشمم، که من نیزز چشم مدعی پنهانم اینجا
اگر بتوان حدیثی گوی از آن رویکه من بی‌روی او نتوانم اینجا
نگارینی که سرگرداند از مننگردانی، که سرگردانم اینجا
مرا با دوست پیمانی قدیمستبدان پیوند و آن پیمانم اینجا
ز زلفش بر دماغم هست بوییچنین زنده به بوی آنم اینجا
به درد اوحدی دلشاد گشتمکه آن لب می‌کند درمانم اینجا