غزل شمارهٔ ۳۹۶
دل من فتنه شد بر یار دیگرچه خواهی کردن، ای دل، بار دیگر؟
ندیدم در تو چندان کاردانیکه اندر پیش گیری کار دیگر
بهل، تا بر سرما پاره گرددبه نام نیک یک دستار دیگر
ازان زاری نه بیزاری، هماناکه از نو مینهی بازار دیگر
میانت را نبود آن بند غم بس؟که میبندی بدو زنار دیگر
چنان زان رخنها نیکت نیامدکه خواهی جستن از دیوار دیگر
مرا گویی: کزین یک برخوری توچه برخوردم ز پنج و چار دیگر؟
چرا دلدار نو میآزمایی؟چو دیدی جور آن دلدار دیگر
چو آسانت نشد دشوار، بنشینچه افتادی درین دشوار دیگر؟
گرین برق آن چنان سوزد، که دیدمکه دارد طاقت دیدار دیگر؟
تو آن افسانه و افسون ندانیکزین سوراخ گیری مار دیگر
مکن دعوی به عشق شاهدان پرکه موقوفی به این اقرار دیگر
بهل عشقی که کشتست اوحدی رابسان اوحدی بسیار دیگر