گنج

غزل شمارهٔ ۳۹۴

کاکل کافرانه بین، زیور گوش او نگرو آن مغلی مغول‌ها بر سر و دوش او نگر
رنگ قمر کجا بری؟ روی چو ماه او ببینتنگ شکر چه می‌کنی؟ لعل خموش او نگر
شیوه‌کنان چو بگذرد بر سر اسب گوی‌زنتندی مرکبش ببین، گرمی و جوش او نگر
در عجبی ز حیرتم، در رخ چون نگار او؟حیرت من چه می‌کنی؟ بردن هوش او نگر
گر به رخش نگه کنم، بهر نگاه کردنیزهر مریز بر دلم، چشمهٔ نوش او نگر
مست شبانه بامداد، آمد و کرد قتل مافتنهٔ روز ما ببین، مستی دوش او نگر
ای که به وقت تاختن غارت او ندیده‌ایحجرهٔ اوحدی ببین، خانه فروش او نگر