غزل شمارهٔ ۳۷۳
باز پیوند، که دوری به نهایت برسیدچارهٔ درد دلم کن، که به غایت برسید
هیچ بر من نکنی چشم عنایت از خشمتا دگر بار به گوشت چه حکایت برسید؟
رحمتی کن، که ز هجران تو حال دل منقصهای شد، که به هر شهر و ولایت برسید
جان همی دادم اگر زانکه خیال تو نه زودیاد میداد دل من که عنایت برسید
خط سبز تو مرا در خطر انداخته بودبوی آن زلف سیاهم به حمایت برسید
خبرت نیست که در عشق تو از دشمن و دوستبر من خسته چه بیداد و جنایت برسید؟
اوحدی راز دل خویش بپوشید ولیهمه آفاق حدیثش به روایت برسید