گنج

غزل شمارهٔ ۳۶

ای چراغ چشم توفان بار مابیش ازین غافل مباش از کار ما
هر زمانی در به روی ما مبندگر چه کوته دیده‌ای دیوار ما
شکر آن که خواب می‌گیرد به شبرحمتی بر دیدهٔ بیدار ما
ای که با هر کس چو گل بشکفته‌ایبیش ازین نتوان نهادن خار ما
کاشکی آن رخ نبودی در نقابتا نکردی مدعی انکار ما
با چنان ساعد که بر بازوی اوستکس نپیچد پنجهٔ عیار ما
خلق عالم گر شوند اغیار و خصمنیست غم، گر یار باشد یار ما
اوحدی، می‌بوس خاک آستانکاندر آن حضرت نباشد بار ما