غزل شمارهٔ ۳۵۹
تو آن گم کرده را مشنو که بیزاری پدید آیدچو پیدا شد ز غیر اوت بیزاری پدید آید
به اول فارغ فارغ نماید خویش را از توبه آخر اندک اندک زو طلبگاری پدید آید
شبی گر با خیال او بخوابی، آشنا گردیجهانی را از آن خواب تو بیداری پدید آید
از آن مستی به هشیاری رسی لیکن به شرط آنکه مستان را نیازاری چو هشیاری پدید آید
دلیل صحت دعوی به عشق اندر چنان باشدکه در صحت علامتهای بیماری پدید آید
به رنگ شب شود روزت ز عشق او پس آنگاهینشان روز روشن در شب تاری پدید آید
ز پیش آفتاب رخ چو آن بت پرده برگیردترا چون ذره اندر دل سبکساری پدید آید
اگر نزدیک خود بارت دهد چون اوحدی روزیترا بر پادشاهان نیز جباری پدید آید
چو این نقدت به دست افتد، مکن در گفتنش چارهکه هر جایی که نقدی هست ناچاری پدید آید