غزل شمارهٔ ۳۵۴
فتنه بود آن چشم و ابرو نیز یارش میشودشکرست آن لعل و دلها زان شکارش میشود
گنج حسن و دلبری زیر نگین لعل اوستلا جرم دل در سر زلف چو مارش میشود
بارها از بند او آزاد کردم خویش راباز دل در بند زلف تابدارش میشود
بیدلی را عیب کردم در غم او، عقل گفت:چون کند مسکین؟ که از دست اختیارش میشود
طالب گل مدعی باشد که رخ درهم کشدورنه وقت چیدن اندر دیده خارش میشود
عاشق بیچاره راز خویش میپوشد، ولیراز دل پیدا ز چشم اشکبارش میشود
اوحدی آشفته شد تا آن نگار از دست رفترخ به خون دل ز بهر آن نگارش میشود