گنج

غزل شمارهٔ ۳۳۵

دوش بی‌روی تو باغ عیش را آبی نبودمرغ و ماهی خواب کردند و مرا خوابی نبود
در کتاب طالع شوریده می‌کردم نظربهتر از خاک درت روی مرا آبی نبود
با خیال پرتو رخسار چون خورشید توچشم دل را حاجب شمعی و مهتابی نبود
چشم من توفان همی بارید در پای غمتگر چه از گرمی دلم را در جگر آبی نبود
در نماز از دل بهر جانب که می‌کردم نگاهعقل را جز طاق ابروی تو محرابی نبود
جز لب خوشیده و چشم تر اندر هجر تواز تر و خشک جهانم برگ و اسبابی نبود
اوحدی را دامن اندر دوستی شد غرق خونزانکه بحر دوستی را هیچ پایابی نبود