گنج

غزل شمارهٔ ۳۲۸

آن روز کو که روی غم اندر زوال بود؟با او مرا به بوسه جواب و سؤال بود
با آن رخ چو ماه و جبین چو مشتریهر ساعتم ز روی وفا اتصال بود
از روز وصل در شب هجر او فتاده‌امآه! آن زمان کجا شد و باز این چه حال بود؟
بر من چه شب گذشت ز هجران یار دوش؟نه‌نه، شبش چگونه توان گفت؟سال بود
گفتم که: بی رخش بتوان بود مدتیخود بی‌رخش بدیدم و بودن محال بود
آن بی‌وفا نگر که: جدا گشت و خود نگفتروزی دلی ربودهٔ این زلف و خال بود
ای اوحدی، بریدن ازان زلف همچو جیمدیدی که بر بلای دل خسته دال بود؟