گنج

غزل شمارهٔ ۳۱۵

در بند غم عشق تو بسیار کسانندتنها نه منم خود، که درین غصه بسانند
در خاک به امید تو خلقیست نشستهیک روز برون آی و ببین تا به چه سانند؟
عشاق تو در پیش گرفتند بیابانکان طایفه ده را پس ازین هیچ کسانند
کو محرم رازی؟ که اسیران محبتحالی بنویسند و سلامی برسانند
با محتسب شهر بگویید که: امشبدستار نگه‌دار، که بیرون عسسانند
ای دانهٔ در، عشق تو دریاست ولیکنافسوس ! که نزدیک کنار تو خسانند
شاید که ز مصرت به هوس مرد بیایدخود مردم این شهر مگر بی‌هوسانند
با جور رقیبان ز لبت کام که یابد؟من ترک بگفتم که عسل را مگسانند
ای اوحدی، از لاشهٔ لنگ تو چه خیزد؟کندر طلب او همه تازی فرسانند
افسوس! که در پای تو این تندسوارانبسیار دویدند و همان باز پسانند