غزل شمارهٔ ۳۰۷
عاشق کسی بود که چو عشقش ندی کنداول قدم ز روی وفا جان فدی کند
دلبر، که دستگیری عاشق کند ز لطفگر جان کنند در سر کارش کری کند
زهری که دشمنی دهد از بهر رنج، توبستان به یاد دوست بخور، تا شفی کند
بستم دکان مشغله را در به روی خلقتا عشق او در آید و بیع و شری کند
از آستان نمیگذرم تا جفای اوخاکم وظیفه سازد و خونم جری کند
بر کشتگان تیغ غم او کفن مپوشکان به شهید عشق که از خون ردی کند
مجنون که شب رود بر لیلی، شگفت نیستروز از تحملی ز سگان حمی کند
باد هواست، چار حد آن خراب کنهر خانه را که جز هوس او بنی کند
ای اوحدی، ز هر چه کنی کار عشق بهآیا کسی که عشق ندارد چه میکند؟