غزل شمارهٔ ۲۹
آن سیه چهره که خلقی نگرانند او راخوبرویان جهان بنده به جانند او را
دلبرانی که به خوبی بنشانند امروزجای آنست که بر دیده نشانند او را
دامنش پاک ز عارست و دلش پاک ز عیبپاکبازان جهان بنده از آنند او را
گر در افتد به کفم دامن وصلش روزیاز کف من به جهانی نجهانند او را
نیست بیمصلحتی از بر او دوری منبرمیدم ز برش، تا نرمانند او را
قیمت قامت او را من بیدل دانمورنه این یک دوسه افسرده چه دانند او را؟
ای که گشت اوحدی از بهر تو بدنام جهانبندهٔ تست، نام که خوانند او را