غزل شمارهٔ ۲۷۴
هزار نامه نوشتم، یکی جواب نیامدبه سوی ما خبر او به هیچ باب نیامد
دلم کباب شد از هجر آن دهان چو شکرز شکرش چه نمکها که بر کباب نیامد؟
بیار من که رساند؟ که: بیجمال تو، یارانظر به زهره و رغبت به آفتاب نیامد
شبی چو باد به ما بر گذار کردی و زان شبدو ماه رفت که در چشم ما جز آب نیامد
محبت تو، نگارا، چه گنج بود؟ ندانمکه جای او بجزین سینهٔ خراب نیامد
خیال روی تو گفتم: شبی به خواب ببینمگذشت صد شب و در دیده هیچ خواب نیامد
هزار فکر بکرد اوحدی شکار لبت راولی چه سود؟ که آن فکرها صواب نیامد