غزل شمارهٔ ۲۷۰
عرق چو از رخت، ای سرو دلستان، بچکدز خاک لاله برآید، ز لاله جان بچکد
هزار سال پس از مرگ زنده شاید بودبه بوی آب حیاتی کزان دهان بچکد
ازان حدیث لبت بر زبان نمیرانمکه نازکست، مبادا که از زبان بچکد
ز شرم روی تو در باغ وقت گل چیدنگل آب گردد و از دست باغبان بچکد
به حسرت رخ چون آفتابت اندر صبحستاره گردد و از چشم آسمان بچکد
مرا تنیست که گویی، همین نفس برودترا رخیست که پنداری: این زمان بچکد
معلقست دل من به طاعت تو چنانکه گر به خونش اشارت کنی روان بچکد
به دست خویش بیند ای بام چشم مراکه او خراب شود گر بدین نشان بچکد
چه سود چاه زنخدان سرنگون که تراست؟چو قطرهای نگذاری که رایگان بچکد
زمان زمان به زلال لب تو تشنه ترماگر چه شعر بگویم، که آب از آن بچکد
نگاه داشتهام خون اوحدی، تا تورها کنی که: بر آن خاک آستان بچکد