غزل شمارهٔ ۲۷
آخر ای ماه پری پیکر، که چون جانی مرادر فراق خویشتن چندین چه رنجانی مرا؟
همچو الحمدم فکندی در زبان خاص و عاملیک خود روزی بحمدالله نمیخوانی مرا
ای که در خوبی به مه مانی چه کم گردد زتوگر بری نزدیک خود روزی به مهمانی مرا؟
دست خویش از بهر کشتن بر کسی دیگر منهمیکشم در پای خود چندان که بتوانی مرا
با رقیبانت نکردم آنچه با من میکننداین زمان سودی نمیدارد پشیمانی مرا
زین جهان چیزی نخواهم خواستن جز وصل توگر فلک یک روز بنشاند به سلطانی مرا
کس خریدارم نمیگردد، که دارم داغ توزان همی آیم برت، چندانکه میرانی مرا
بر سر کوی تو دشواری کشیدم سالهادور ازین در چون توان کردن به آسانی مرا؟
در درون پردهای با دشمنان من به کاموز برون مشغول میداری به دربانی مرا
گفتهای: در کار عشقم اوحدی دانا نبودچون توانم گفت؟ نه آنم که میدانی مرا