گنج

غزل شمارهٔ ۲۶۲

هرگز از عشقی مرا پایی چنین در گل نشدهیچ سال این دردم اندر جان وغم در دل نشد
نیست سنگی کان ز آه آتشین من نسوختنیست خاکی کان ز آب دیدهٔ من گل نشد
هیچ سعیی در جهان چون سعی من ضایع نگشتهیچ رنجی در وفا چون رنج من باطل نشد
بر تن شوریده باری این چنین سنگین نبودبر دل آشفته کاری این چنین مشکل نشد
ضربتی چون ضربت سودای او دستی نزدشربتی چون شربت هجران او قاتل نشد
اوحدی، دل در وفا و عهد این خوبان مبندکز غم خوبان به جز بی‌حاصلی حاصل نشد
گر ندیدی صورت لیلی، که مجنون را بکشتقصهٔ مجنون نگه کن: کو دگر عاقل نشد