گنج

غزل شمارهٔ ۲۵۹

چه عشقست این که در دل شد؟کزو پایم درین گل شد
به بند او در افتادمکشیدم بند و مشکل شد
چه شربت بود عشق او؟که جان را زهر قاتل شد
قیامت بیند آن دستیکز آن قامت حمایل شد
چو با آیینهٔ خاطرجمال او مقابل شد
هر آن نقشی که بر دل بدنهفته گشت و باطل شد
ازو من سایه‌ای بودمبه نور آن سایه زایل شد
مریدی را مرادی بدازان دلدار حاصل شد
ریاضت اوحدی می‌بردکه این درویش واصل شد