گنج

غزل شمارهٔ ۲۵

به خرابات برید از در این خانه مراکه دگر یاد شراب آمد و پیمانه مرا
دل دیوانه به زنجیر نبستن عجبستکه به زنجیر ببندد دل دیوانه مرا؟
می بیارید و تنم را بنشانید چو شمعپیش آن شمع و بسوزید چو پروانه مرا
همچو گنجیست درین عالم ویران رخ اویاد آن گنج دوانید به ویرانه مرا
بر میان از سر زلفش کمری می‌بستمگر بدو دست رسیدی چو سرشانه مرا
هر که خواهد که به دامم کشد آسان آسانگو: مپندار به جز خال لبش دانه مرا
سرم از شوق و دل از عشق چنین شیفته شدتا که شد اوحدی شیفته هم خانه مرا