گنج

غزل شمارهٔ ۲۴۶

آن کس که دلیش بوده باشدو آن دل صنمی ربوده باشد
آن ساده چه داند این حکایت؟کو را ستمی نسوده باشد
دود دل ما کسی ببیندکش آینهٔ زدوده باشد
ای مدعی، از نکوهش مابگذر تو، که ناستوده باشد
آن روز بیا و دیده دربندکو پرده ز رخ گشوده باشد
آن یار که در وفاش تا روزبیدارم و او غنوده باشد
گفتی: سرفتنه‌ایش بودستجز کشتن ما چه بوده باشد؟
قاصد، که ببرد نامهٔ منچون نامه بدو نموده باشد؟
دانم که: به وصف من رقیبشعیبی دو سه در ربوده باشد
گو: قصهٔ دوستان خود دوستاز بد گویان شنوده باشد
تا گندم اوحدی رسیدندشمن چو خورد دروده باشد