گنج

غزل شمارهٔ ۲۴۴

با عارض و زلفت قمر و قیر چه باشد؟پیش لب و رویت شکر و شیر چه باشد؟
در خواب سر زلف تو می‌بینم و این راجز رنج دل شیفته تعبیر چه باشد؟
گویند که: آشفته و زنجیر ولی ماآشفته چنانیم که زنجیر چه باشد؟
صوفی اگر آن روی نبیند بگذارشکان مرغ ندانست که: انجیر چه باشد؟
گفتی: دل خود را سپر تیر غمم کنشمشیر بیاور، سپر و تیر چه باشد؟
ما را غم هجران تو بد واقعه‌ای بوداین واقعه را چاره و تدبیر چه باشد
گویی که: به تقصیر ز ما کام نیابیجان می‌دهم از عشق تو، تقصیر چه باشد؟
ای اوحدی، از خوان غم عشق دلت راغیر از جگر سوخته توفیر چه باشد؟
معشوقه به زر نرم شود، گر تو نداریخاموش نشین، این همه تقریر چه باشد؟