غزل شمارهٔ ۲۳۶
اگر گوش بر دشمنانت نباشدلب من دمی بیدهانت نباشد
ترا حسن و مالست و خوبی، ولیکنچه سودست ازینها؟ چو آنت نباشد
نشینی تو با هر کسی وز کسی منچو پرسم نشانی، نشانت نباشد
چه نخجیر کندر کمندت نیفتد؟چه ناچخ که اندر کمانت نباشد؟
نجویم طریقی، نپویم به راهیکه آمد شد کاروانت نباشد
سری را، که پیوسته بر دوش دارمنخواهم که بر آستانت نباشد
لب خود بنه بر لب من، که سهلستاگر نام من بر زبانت نباشد
من از غصه صد پی دل خویشتن رابسوزم، که از بهر جانت نباشد
اگر اوحدی را ز وصل رخ خودبسودی رسانی، زیانت نباشد