غزل شمارهٔ ۲۲
چون نیست یار در غم او هیچ کس مراای دل، تو دست گیر و به فریاد رس مرا
سیر آمدم ز عیش، که بیدوست میکنمبی او چه باشد؟ ازین عیش بس مرا
از روزگار غایت مطلوب من کسیستو آنگه کسی، که نیست جزو هیچ کس مرا
ای ساربان شبی که کنی عزم کوی اوآگاه کن، یکی به صدای جرس مرا
یک بوسه دارم از لب شیرین او هوسوز دل برون نمیرود این هوس مرا
از عمر خود من آن نفسی شادمان شومکز تن به یاد دوست برآید نفس مرا
باریک آن چنان شدم از غم، که گر شبیبیرون روم به شمع، نبیند عسس مرا
هر ساعتم به موج بلایی در افکندسیلاب ازین دو دیدهٔ همچون ارس مرا
یاری که اصل کار منست، ار به من رسدبا اوحدی چه کار بود زین سپس مرا؟