غزل شمارهٔ ۲۱۸
تویی که از لب لعلت گلاب میریزدز زلف پرشکنت مشک ناب میریزد
متاب زلف خود، ای آفتاب رخ، دیگرکه فتنه زآن سر زلف به تاب میریزد
به هر سخن، که لب همچو شکر تو کندمرا دگر نمکی بر کباب میریزد
به یاد روی تو هر بامداد دیدهٔ منستاره در قدم آفتاب میریزد
مرا بر آتش هجرت جگر چنین خستهتو چشم خیرهٔ من بین که: آب میریزد
ز خوی تند خود، ای ترک،بر حذر میباشکه این غبار ستم بر خراب میریزد
تو سیم خواستهای ز اوحدی و دیدهٔ اوز مفلسی همه در در جواب میریزد