غزل شمارهٔ ۲۰۹
تیر از کمان به من اندازدعشق از کمین چو برون تازد
درکس نیوفتد این آتشکو را چو موم بنگدازد
چون شاه ما سپه انگیزدچون ماه ما علم افرازد
از دست بنده چه کار آید؟جز سرکه در قدمش بازد؟
آن کس که غیر او داندهرگز بغیر نپردازد
در پرده راه ندارد کسو آنگاه پرده که او سازد
بنوازدم چو بخواهد زدپس بهتر آنکه بننوازد
بس فتنها که برانگیزدآن رخ چو پرده براندازد
با اوحدی غم او هر دماز گونهٔ دگر آغازد