گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۷

صفات قلندر نشان برنگیردصفات تجرد بیان برنگیرد
عدم خانهٔ نیستی راست گنجیکه وصلش وجود جهان برنگیرد
گشاد از دل تنگ درویش یابدخدنگی که هیچش کمان برنگیرد
من آن خاکسارم، که گر برگذاریبیفتم، کسم رایگان برنگیرد
به بالای من بر کشیدند دلقیکه پهنای هفت آسمان برنگیرد
دل دین طلب تنگ تن برنتابدتن راهرو بار جان برنگیرد
مکن یاد دنیا، که اندیشهٔ ماهماییست کین استخوان برنگیرد
به ما گوهری داد دست عنایتکه اندازهٔ بحر و کان برنگیرد
تو سرمایه بسیار گردان، که دل راچو سرمایه پر شد زیان برنگیرد
زبان درکش،ای اوحدی، زین حکایتکه ناگه سرت با زبان برنگیرد
ازان یار بیگانگی دارد آن کسکه پندار خویش از میان برنگیرد