غزل شمارهٔ ۲۰۳
پیری که پریرم ز مناجات بر آورددی مست و خرابم به خرابات برآورد
یک جرعه به ذات خود ازان بادهٔ صافیدر داد که گرد از من و از ذات بر آورد
در بتکدهای برد مرا مست و بدیدمرویی، که خروش از جگر لات بر آورد
خورشید جبینی، که فروع رخش از دورچون شعله زد، آشوب ز ذرات بر آورد
چون در شدم، آن قامت رعنا به قیامیدل را ز مقام و ز مقامات برآورد
چون جان رخ او دید، پس دست گزیدنانگشت شهادت به تحیات برآورد
با اوحدی از راه کرامت سخنی گفتوز بحر دلش موج کرامات برآورد