گنج

غزل شمارهٔ ۲۰

گر وصل آن نگار میسر شود مرااز عمر باک نیست، که در سر شود مرا
تسخیر روی او به دعا می‌کند دلمتا آفتاب و ماه مسخر شود مرا
روزی که کاسهٔ سرم از خاک پر کننداز بوی او دماغ معطر شود مرا
آن نور هر دودیده اگر می‌دهد رضابگذار تا دودیده به خون تر شود مرا
هر ساعتم چنان کند از غصه پایمالکز دست او فعان به فلک بر شود مرا
مشکل شکفته گرددم از وصل او گلیلیکن چه خارها که به دل در شود مرا!
این درد سینه سوز، که در جان اوحدیستاز تن شگفت نیست که لاغر شود مرا