غزل شمارهٔ ۱۹۱
ترکم به خنده چون دهن تنگ باز کرددل را لبش ز تنگ شکر بینیاز کرد
کافر، که رخ ز قبله بپیچیده بود و سرچون قامتش بدید به رغبت نماز کرد
ای دلبری که عارض چون آفتاب توبر مشتری کرشمه و بر ماه ناز کرد
از درد دل چو مار بپیچید سالهاهر بیدلی، که عقرب زلف تو گاز کرد
با صورت خیال تو دل خلوتی گزیدوانگه بر وی این دگران در فراز کرد
پیوسته من ز عشق حذر کردمی، کنونآن چشمهای شوخ مرا عشقباز کرد
کوتاه گشته بود ز من دست حادثاتزلف تو کار بر من مسکین دراز کرد
رفتی، پی تو پردهٔ خلقی دریده شداین پرده بین، که بار فراق تو ساز کرد
پنهان بر اوحدی زدهای تیر چشم مستنتوان ز پیش زخم چنین احتراز کرد