غزل شمارهٔ ۱۸۹
خاک آن بادیم کو بر آستانت بگذردیا شبی بر چین زلف دلستانت بگذرد
بعد ازین چون گرم شد بازار خورشید رختمشتری مشنو که: از پیش دکانت بگذرد
ابروانی چون کمان داری و خلقی منتظرتا کرا دوزی؟ به تیری کز کمانت بگذرد
نام من فرهاد کردند از پریشانی، ولیدر زمان شیرین شود گر بر زبانت بگذرد
پیش تیر غم نشان کردی دلم را وانگهیمن در آن تشویش کان تیر از نشانت بگذرد
در ضمیر نازک اندیشت ز باریکی سخنپیکر مویی شود تا بر دهانت بگذرد
نیست در عشق اوحدی را جز به زاری دسترسوین نه پیکانیست کز برگستوانت بگذرد