گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۱

وجود حقیقت نشانی نداردرموز طریقت بیانی ندارد
به صحرای معنی گذر، تا ببینیبهاری که بیم خزانی ندارد
جمال حقیقت کسی دیده باشدکه در باز گفتن زبانی ندارد
درین دانه مرغی تواند رسیدنکه جز نیستی آشیانی ندارد
تنی را، که در دل نباشد غم اورها کن حدیثش، که جانی ندارد
به چیزی توان برد چیزی که این جابه نانی نیرزد، که نانی ندارد
بگفت اوحدی هر چه دانست با توگرش باز یابی زیانی ندارد