گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۲

ز هجر او دل من هر زمان به دست غم افتدتنم ز دوری او در شکنجهٔ ستم افتد
شبی که قصهٔ درد دل شکسته نویسمز تاب سینه بسوزم که سوز در قلم افتد
قدم بپرسشم، ای بت، بنه، که چون تو بیاییزمن دریغ نیاید سری که در قدم افتد
رها مکن که: به یک بارگی ز پای درآیمکه در کمند تو دیگر چو من شکار کم افتد
چو رشته شد تنم از هجر رشتهٔ زلفتچه خوش بود سر این رشتها، اگر به هم افتد!
اگر به دست من افتد ز طرهٔ تو شکنجیچنان شناس که: گنجی به دست بی‌درم افتد
چو اوحدی بوجود تو زنده شد به غم تووجود او چه تفاوت کند که در عدم افتد