غزل شمارهٔ ۱۷
پیشآر، ساقی، آن می چون زنگ راتا ما براندازیم نام و ننگ را
امشب ز رنگ می برافروز آتشیتا رنگ پوش ما بسوزد رنگ را
بیروی او چون عود میسوزد تنممطرب، تو نیز آخر بساز آن چنگ را
با فقیه از عقل میگوید سخنعقلی نبودهست این فقیه دنگ را
بیاو نباشد دور اگر گریان شومدوری بگریاند کلوخ و سنگ را
ای همرهان، پیش دهان تنگ اویاد آورید این عاشق دلتنگ را
وی ساربان، طاقت نداری پای ماسرباز کش یک لحظه پیش آهنگ را
ناچار باشد هر فراقی را اثروانگه فراق یار شوخ شنگ را
ای آنکه کردی رخ به جنگ اوحدیاو صلح میجوید، رها کن جنگ را