گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۸

بیا، که دیدن رویت مبارکست صباحبیا، که زنده به بوی تو می‌شوند ارواح
تویی، که وصل تو هر درد را بود درمانتویی، که نام تو هر بند را بود مفتاح
فروغ روی تو بر جان چنان تجلی کردکه بر سواد شب تیره پرتو مصباح
به راستی که: نظیرت کجا به دست آرد؟هزار سال گر آفاق طی کند سیاح
من از شریعت عشق تو دارم این فتویکه: می پرستی و رندی و عاشقیست مباح
صلاح ما همه در گوشهٔ خراباتستچرا ملامت ما می‌کنند اهل صلاح؟
سزد که: خار خورند از رخ تو گل رویانکه بلبلیست ترا همچو اوحدی مداح