گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۵

مرا حدیث غم یار من بباید گفتگرم به ترک سر خویشتن بباید گفت
حکایتی که زن و مرد از آن همی ترسندضرورتست که با مرد و زن بباید گفت
دل شکستهٔ من گم شد، این سخن روزیبدان دو زلف شکن بر شکن بباید گفت
حدیث دوستی و قصهٔ وفاداریبه من چه سود؟ به دلدار من بباید گفت
ز درد دوری او تا بکی کشم خواری؟چو طاقتم به سر آمد سخن بباید گفت
نسیم صبح، اگر از یوسفم جدا گشتیبما حکایت آن پیرهن بباید گفت
دوای درد دل اوحدی به دست کنمگرم بهر که درین انجمن بباید گفت