گنج

غزل شمارهٔ ۱

ماییم و سرکویی، پر فتنهٔ ناپیداآسوده درو والا، آهسته درو شیدا
در وی سر سرجویان گردان شده از گردندر وی دل جانبازان تنها شده از تن ها
بر لالهٔ بستانش مجنون شده صد لیلیبر ماه شبستانش وامق شده صد عذرا
خوانیست درین خانه، گسترده به خون دللوزینهٔ او وحشت، پالودهٔ او سودا
با نقد خریدارش آینده خه از رفتهبا نسیهٔ بازارش امروز پس از فردا
گر کوی مغانست این؟ چندین چه فغانست این؟زین چند و چرا بگذر، تا فرد شوی یکتا
رسوایی فرق خود در فوطهٔ رزق خودکم‌پوش، که خواهد شد پوشیدهٔ ما رسوا
گر زانکه ندانستی، برخیز و طلب می‌کنور زانکه بدانستی، این راز مکن پیدا
ای اوحدی، ار دریا گردی، مکن این شورشزیرا که پس از شورش گوهر ندهد دریا