قصیدهٔ شمارهٔ ۴ - وله فیالطامات
ای دل، تویی و من، بنشین کژ، بگوی راستتا ز آفرینش تو جهان آفرین چه خواست؟
گر خواب و خورد بود مراد، این کمال نیستور علم و حکمتست غرض، کاهلی چراست؟
عقل این بود که: ترک بگویند فعل کژهوش این بود که: پیش بگیرند راه راست
تو نامهٔ خدایی و آن نامه سر به مهربردار مهر نامه، ببین تا درو چهاست؟
ار نامه روشنست نمودار هر دو کونبر خواند این نموده دلی کندرو صفاست
ترکیب ماست زبدهٔ اجزای کایناتمانند زبدهای که برون آوری ز ماست
آنی که هر دو کون به دکان راستینزدیک عقل یک سر موی ترا بهاست
زین آفرینش آنچه تو خواهی، ز جزو و کلدر نفس خود بجوی، که جامی جهان نماست
این جام را جلی ده و خود را درو ببینسری عظیم گفتم، اگر خواجه در سراست
لیکن ترا چه طاقت دیدار خویشتن؟کز بند خویشتن دل دون تو بر نخاست
زین چیزها که داری و دل بستهای درودریاب: تا چه چیز ترا روی در بقاست؟
نفسست و حکمت آنکه نمیرد به وقت مرگوین آلت دگر همه را روی در فناست
این گنج مال و خواسته کاندوختی به عمرمیدان که: یک به یک ز تو خواهند بازخواست
گردانه خرد می نشود جز به آسیابما دانهایم و گردش این گنبد آسیاست
دیگیست چارخانه، که سرپوش آن توییاین چار طبع را، که ز بهر تو ماجراست
گفتی: به سعی مایهٔ دنیا فزون کنمدنیا فزود، لیک ببین تا: ازین چه کاست؟
دنیا و دین دو پلهٔ میزان قدرتستاین پله چون به خاک شد، آن پله بر هواست
ای صاحب نیاز، نمازی که میکنیگو: مردمش مبین، اگرت روی در خداست
بیناست آن نظر که ازو هست گشتهایجایی چنین نظر نتوان کرد چپ و راست
حق گفت: «فاستقم» چو وفا از رسول جسترو مستقیم شو تو، که این صورت وفاست
خاشاک راه دانش در پای جود اوهر گوهر نفیس که در گنج پادشاست
ار گرگ فتنه زود پریشان کند رواستآنرا که چون کلیم شبان تکیه بر عصاست
چشمش رخ نفاق نبیند، به هیچ وجهآن کش چهار بالش توفیق متکاست
صوفی شدی، صداقت و صدق و صفات کو؟صافی شدی، کدورت و حقد و حسد چراست
دست از جهان بشوی و پس آنگاه پیشدارزیرا که بوسه بر کفدستی چنان رواست
دست کلیم را ید بیضا نهاد نامکوشسته بود دست ز چیزی که ماسواست
ای سالک صراط سوی، راست کار باشکان رفت در بهشت که در خط استواست
گفتی که: عارفم، ز کجا دانم این سخن؟عارف کسی بود که بداند که: از کجاست
گر آشنا شوی بنهی دل برین حدیثبشنو حدیث اوحدی، ار جانت آشناست
از ظلمت و ز نور درین تنگنای غمبس پرده و حجاب که در پیش چشم ماست
از پردها گذر چو نکردی، کجا دهندراهت به پردهای که درو مهد کبریاست